خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از زهرا انصلری : از اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی تقریبا تمام اعضای خانواده ما در گیر کارهای جنگ در خط مقدم و پشت خطه بود برادرانم شهید مصطفی ، مجید و محمد دائما در خط مقدم و ما در پشت خط آنها را یاری می کردیم مدتی بود از مصطفی بی خبر بودیم و او مفقودالاثر شده بود یک شب خواب دیدم درب حیاط ما را می زنند درب را باز کردم آمبولانس پشت درب بود تا درب عقب آمبولانس را باز کردم برادرم مصطفی را دیدم و بلافصله به سینه ام می زدم و حسین،حسین می گفتم و می خواندم اینها از سفر کربلا آمده اند مصطفی گفت: نه خواهر من کربلا نبودم شما کربلا بودید گفتم نه من کربلا نبودم گفت چرا من خودم شما را کربلا دیدم گفتم نه من نرفته ام هنوز گفت: چرا من می گویم رفته اید بگو چشم تا دست زدم زیر سر مصطفی که سر او را بلند کنم گفت: آخه پشتم تا نگاه کردم به پشتش از دو نقطه شکسته از خواب بلند شدم دیدم رادیو ماش حمله می زند و می گوید فاو آزاد شد همان لحظه گفتم: دو برادر دیگرم هم به آرزویشان رسیدند بعد از سه روز جنازه ی مجید را آوردند و همزمان اعلام کردند محمد هم مفقود شده است و این گونه خوابم تعبیر شد.
ثبت دیدگاه