عشق به جهاد
به روایت از حمیدرضا انتظامی : یک دفعه که از جبهه آمده بود روستا بعد از پایان مرخصی خواست برگردد به منطقه که من به او گفتم پسرم این بار را به جبهه برو تو که وظیفه ات را انجام دادی. دیدم محمدرضا با شنیدن این حرف من بسیار ناراحت شد و شروع کرد به گریه و از خانه رفت بیرون من به او گفتم لااقل بیا با هم خداحافظی کنیم او چیزی نگفت و رفت بعد من و مادرش رفتیم بیرون خانه از او خداحافظی کنیم که دیدیم بچه های بسیجی روستا دارند به صورت رژه می روند به سمت اول روستا من که او را در بین بسیجیها دیدم در درون خود ناراحت بودم که یک صحنه را دیدم که از خود خجالت کشیدم و آن این بود که یکی دیگر از اهالی روستا داشت به پسرش التماس می کرد که این بار تو در روستا بمان تا من به جبهه بروم!!.
ثبت دیدگاه