شناسه: 181113

عشق به جهاد

به روایت از ماشالله سالار پور : در یگان دو روحانی داشتیم که بسیار خوب و فعال بودند که هنگام عملیاتها با بچه های تخریب وارد عملیاتها می شد. یکی از آنها حاج آقای واعظی بود و دیگر آقای امینی که به خاطر حساسیت کار تخریب به عنوان روحانی آموزش با بچه های تخریب کار می کرد. و علاوه بر آن در بحث نماز جماعت و مراسم ادعیه شرکت فعال داشت. یک روز در اهواز آقای امینی به خانواده اش تلفن زد در آنجا از صحبتهایش متوجه شدم که خداوند بچه ای به ایشان عطاء کرده و اسم او را محمد صادق گذاشتند. بعد از این تلفن من با خود گفتم الان ایشان درخواست مرخصی می کند تا به دیدن خانم و فرزندش که تازه به دنیا آمده برود. ولی ایشان این کار را نکرد تا آخر آموزش ماند و حتی بعد از آن هم به مرخصی نرفت. یک شب ساعت 10 الی 11 شب بود که دیدم که ایشان متکایی را به بالا و پایین می اندازد و آن را در بغل می گیرد و با صدای بلند محمد صادق، محمد صادق می گوید. من گفتم: حاج آقا از این کار دست بردار و به دیدن فرزندت برو. ولی باز هم او برای دیدن فرزندش نرفت و جلوی نفس خود را گرفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه