عشق به جهاد
به روایت از ابراهیم امیدی : به یاد دارم یک روز محمد به خانه آمد و خواست شناسنامهاش را بردارد و برای اعزام به جبهه ثبتنام کند. ولی من با این کار او مخالفت کردم. چون سن او کم بود. به همین خاطر او به روستا رفته و یا به عبارت دیگر از خانه قهر کرد که چرا من نگذاشتم که او به جبهه برود. در دوره اعزام بعدی با اصرار توانست رضایت من را بگیرد و به جبهه برود.
ثبت دیدگاه