عشق به جهاد
به روایت از صدیقه اکبرنژاد : به خاطر دارم روزی که برادرم غلامعلی خواست به جبهه برود یک حالت دیگری به ایشان دست داده بود و از خوشحالی می خواست پرواز کند با این که تازه از سربازی آمده بود ولی اصلا احساس خستگی نمی کرد و خیلی سرحال بود و مدام این طرف و آن طرف می رفت. به ایشان گفتم داداش مگر شما 2 سال خدمت سربازیت را انجام ندادی . پس چرا می خواهی دوباره به جبهه بروی و جانت را به خطر بیاندازی؟ گفتم: در خانه بمان و از همسر و فرزندت نگهداری کن؟ ولی ایشان در جواب گفت: من باید بروم تا از کشور ، دفاع کنم حتی حاضرم جانم را در این راه بدهم.
ثبت دیدگاه