عشق شهادت
به روایت از فاطمه اکبران : مرتبه آخری که ناصر عازم جبهه می شد گفتم: نمی شود شما نروی؟ گفت: نه باید بروم و برگه ای نشا نم داد وگفت: چهل وپنج روزه است. گفتم :فکر می کنم اگر شما بروی دیگر برنمی گردی و شهید می شوی. گفت: چه بهتر از خدا بخواه من بزرگترین آرزویم شهادت است.
ثبت دیدگاه