حرمت والدین 1
به روایت از قاسم اکبران : یکروز ناصر دو تا کبوتر به خانه آورد و لانه ای هم برایش درست کرد و هر روز به آنها آب و دانه می داد . یک روز کبوترهایش پرواز می کنند و به پشت بام خانه یکی از همسایه ها می نشینند . او هم می رود روبروی همان خانه می ایستد و از دور کبوترهای خود رانگاه می کند دو نفر از بچه های محل که کبوتر باز بودند می پرسند ناصر چه شده ؟ او هم جریان را می گوید اتفاقا همان موقع صاحبخانه از راه میرسد و آنها را می بیند که جلوی خانه او ایستاده اند سؤال می کند چرا اینجا ایستاده اید ؟ناصر قضیه را میگوید صاحبخانه به پشت بام می رود و میبیند غیر از کبوتر خود کبوتر دیگری نیست . روز بعد همان همسایه به درب خانه ناصر آمد و گفت : حاج آقا دیروز دو نفر از کبوتر بازها جلو خانه ما بودند و می خواستند کبوترهای مرا بگیرند و بدزدند ، ناصر شما نیز آنطرف کشیک می داد . من خیلی ناراحت شدم و به ناصر گفتم : مگر به تو نگفتم : نگهداری کبوتر هزار مشکل دارد او هم ناراحت شد و واقعیت را تعریف کرد و گفت من نمی دانم ایشان چرا چنین برداشتی کرده است . گفتم: از این به بعد در این خانه یا جای تو است یا جای کبوتر ها . بنابراین وقتی کبوترها برگشتند بلافاصله آنها را به میدان شهدا برد و فروخت .
ثبت دیدگاه