شناسه: 182254

محبت و مهربانی 2

به روایت از زهرا اکبران : به یاد دارم روزی از ایام نوروز با بچه های همسن و سالم نشسته بودم ناصر مرا صدا زد و گفت:‌بیا بیرون کارت دارم. وقتی به نزد او رفتم در گوشم گفت:‌بیا پایین برویم یک هدیه ای برایت خریده ام بعد دو کتاب قصه کودک را که کادو کرده بود به عنوان عیدی به من داد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه