شجاعت و شهامت 4
به روایت از قاسم اکبران : در دوران شکوفایی انقلاب یک شب ساعت 12 پسرخاله ناصر به خانه ما آمد و گفت، مأمورین به من مشکوک شده اند و امشب خانه ما را محاصره خواهند کرد این کتابهای حضرت امام را از من بگیرید و در جایی مخفی کنید. خاله اش گفت : این کتابها برای ما مسئولیت دارد، بلافاصله ناصر کتابها را گرفت و گفت من مسئولیت آن را می پذیرم و آنها را در جایی مخفی کرد.
ثبت دیدگاه