استقامت و پایداری 2
به روایت از علی اکبر اکبران : یک روز که ناصر از جبهه آمد جورابهایش کف نداشت مادرم از او پرسید چرا جورابهایت اینطوری شده ؟ گفت : در یکی از روزهای سرد و برفی ناچار بودیم جهت عملیاتی از رودخانه ای عبور کنیم و یک پیرمردی که به منطقه آشنایی داشت راهنمای خود قرار دادیم او نیز متاسفانه ما را از قسمت عمیق آب عبور داد ، وقتی به آنطرف رودخانه رسیدیم از فرط سرما پاهایمان بی حس شده بود بنابراین آتشی روشن کردیم تا خود را گرم کنیم لذا همان موقع من و چند نفر دیگر پاهایمان سوخته و خود متوجه نشدیم .
ثبت دیدگاه