توصیه های شهید 9
در منطقه گیلانغرب در حال قدم زدن بودیم که یک دفعه دشمن شروع کرد به ریختن بمب های خوشه ای بر سر نیروهای ما ، شعله های آتش همینجور از روی آسمان به زمین می ریخت . آنجا یک پلی بود که ماشین از رویش عبور کرد.من رفتم زیر پل و از ایشان نیز خواستم که پیش من بیاید تا از خطر بمب خوشه ای در امان باشد. اما ایشان گفت: چیزی نیست اینجا نقل و نبات است ودستش را گرفت بیرون و در حالی که نیمی از بدنش بیرون پل بود گفت:نگاه کن که یک دفعه شعله ای از آتش بر روی دستش ریخت و مقداری از پوست دستش را سوزاند . من فورا ایشان را زیر پل کشیدم که در همین لحظه دیدم از دو طرف بمب خوشه ای میریزند. بطوری که آن منطقه آتش گرفته بود. با این حال ابولفضل نمی خواست زیر پل بماند وگفت: اگر از این چیزها بترسیم پس چطور می خواهیم با عراقی ها بجنگیم.در همین حین متوجه چند نفر از برادران که از خمین آمده بودند شدم که درحال گرفتن عکس از یکدیگر بودند وهر چه که از آنها خواستم که به زیر پل بیایند قبول نکردند که در همین لحظه بمبی در کنارشان افتاد و هر هفت نفرشان به شهادت رسیدند طوری که بدنشان تکه تکه شد و ابولفضل از چنان روحیه ای برخوردار بود که در چنان لحظه حساس به کنار جاده رفت و دو جعبه پرتقال که در آنجا بود را برداشت تا اجساد این شهدا را داخل آن بگذارد ودرحالی که مشغول جمع کردن اجساد مطهر این شهدا بود گفت:خدایا چقدر عالی بود که من نیز اینگونه می شدم.به وی گفتم:مرد حسابی وقتی شما شهید بشوی که دیگر نمی توانی کارکنی ؟گفت:دوست دارم درحال عملیات مثل اینها تکه تکه شوم.بعد اجساد آن عزیزان را جمع کردیم وابولفضل با دقت پلاکهایشان را جمع آوری کرد وداخل جعبه ها گذاشت وبعد گفت:اینها هفت نفر هستند ودو تا جعبه برای اینها کم است.برو شما یک جعبه دیگر بیاور به محض اینکه من رفتم دشمن بمب خوشه ای ریخت و هر دوی ما به زیر پل پناه بردیم.بعد از رفتن هواپیماهای دشمن همه برادران از زیر پلها وسنگرها خارج شدند و وقتی دیدند ما اینها را جمع آوری کردیم بسیار تعجب کردند.
ثبت دیدگاه