شناسه: 182632

توجه به تحصیل و علم آموزی 1

یادم می آید در کربلای 5 که با ایشان بودم یک خمپاره 60 کنارمان به زمین اصابت کرد و من از او خواستم که بیاید تا این خمپاره که افتاده برداریم و بزنیم یا من یا شما زاویه اش را مشخص کنیم . ابوالفضل گفت : من می گیرم گفتم : پس من گلوله را می اندازم و هر گلوله که می زدم می رفتم نگاه می کردم که ببینم کجا خورده و به ایشان می گفتم : یک کم زاویه اش را از این سمت بگیر بعد این سمت می گرفت و حتی برای گلوله آوردن ایشان می گفت : شما نروید من خودم می روم و می رفت و گلوله را از اطراف جمع می کرد چون عراقی ها آن زمان عقب نشینی کرده بودند وتعداد زیادی مهمات جا گذاشته بودند بعد از همان مهمات علیه خودشان استفاده می کردیم یک دوشیکا آنجا بود و ایشان شروع کرد به زدن یک پل که مقابل ما بود یک قسمتی بود که تا نکها طرف ما می آمدند و بچه ها دو سه تا تانک زا رده بودند وبعد یک تانک آمد روی پل و می خواست دور بزند از بغل یک کانال بتونی بود که با بلوکه چیده بودند و چون کوتاهیش طرف همان کانال و بلندیش این سمت بود کاملاً روی بچه های ما دید داشتندو راحت می توانستند به بچه های ما ضربه بزنند بعد ابوالفضل به من گفت : الان اگر بشود یکی از این تانکها را روی پل بزنیم که نتواند تانکهای دیگر بروند از آن طرف دور بزنند متاسفانه چون جلویمان تانک بود و این طرف هم رودخانه بود نمی شد برویم آمدیم رفتیم تا از روستا از کنارچند خانه برویم که دیدم در تیر رس دشمن هستیم و آنها ما را می بینند تا رفتیم بیروی آر پی جی بزنیم یک سوراخی بود رفتیم از همانجا نگاه کردیم گفتیم : از همین قسمت راحت می شود زد بعد یکی از تانکها آمد که برود به ابوالفضل گفتم که طوری بزن که گلوله از توی سوراخ بیرون بشود و آتش عقبه اش هم از در بیرون برود چاره دیگری هم نبود بعد یکی از تانکها را که ردیم نمی دانم چه شد که صدای گلوله در ساختمان پیچید و ساختمان رویمان خراب شد ومانیز همدیگر رانمی دیدم و من اورا وابوالفضل مرا صدا می زد بعد ایشان آمد و مرا بیرون کشید وقتی آمدیم بیرون دیدم موفق نشدیم که تانک را بزنیم بعد ازاینکه مدتی گذشت تانکها روی پل آمدند و رفتند دور زندند و ازبغل آمدند کانال را با گلوله زدند صاف کردند وآنجا تعدادی از برادران به اتفاق ابوالفضل مجروح شدند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه