شناسه: 182634

خاطره شماره 14 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد

ابوالفضل تعریف می کرد که کردستان بودم و برف باریده بود و یک دفعه رفته بودیم در قبرستان و حتی متوجه نشدیم که در قبرستان هستیم و آن شب تا صبح کردها رفت و آمد داشتند و تیر اندازی می کردند و ما یکی از آن کردها را کشتیم و به یکی از برادران گفتم که بروجنازه با بیاور که بچه ها می ترسند ابوالفضل خودش می رود و او را با شالش به اسبش می بندد و او کوه می کشد بالاوبعد اسبش را هم برمی دارد و بعد بچه ها از آنجا می آیند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه