خاطره شماره 17 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد
مادر بزرگم تعریف می کرد روزی که قرار بود ابوالفضل به جبهه اعزام شود هوا خیلی سرد بود و می خواستم نفت تهیه کنم و ایشان جهت خداحافظی نزد من آمدند و وقتی دیدند که من نفت لازم دارم با توجه به فرصت کمی که داشت رفت و سریع برایم نفت تهیه کرد و آورد ووقتی آمد دستهایش از سرما قرمز شده بود.
ثبت دیدگاه