خاطره شماره 19 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد
یادم می آید آخرین دفعه ای که ایشان می خواست به جبهه برود به منزل ما آمد و خاله اش در حال شستن ظرفها بود گفت : خاله جان چکار می کنی ؟ گفت : خاله جان دارم ظرف می شویم .اوگفت: خاله جان شما هم که همیشه دم ظرفشویی هستی بیا شما راببوسم چون می خواهم به جبهه بروم خاله اش گفت : خوب به سلامتی باشد شما که همیشه جبهه ای ما تو را هیچوقت نمی بینیم .ابوالفضل گفت : نه ، این دفعه فرق دارد . گفت : چطور؟ گفت : این دفعه که بروم شاید جنازه ام را بیاورند آنقدر پیکرم را پر گل کنند که شما کیف کنی بعد خاله اش شروع کرد به گریه کردن گفت : اگر گریه کنید این دفعه که از جبهه برگردم دیگربه دیدنتان نمی آیم بعد خاله اش با ایشان شوخی کرد و صورتش را بوسید بعد ابوالفضل دست به سرو صورتش کشید وگفت : خوب خاله جان حال بخند تا من بروم . گفت: نمی خندم گفت : اگر نخندی از اینجا بیرون نمی روم و آن روز ابوالفضل تا خاله اش را نخنداند از منزل خارج نشد و خاله اش که خندید ایشان رفت .
ثبت دیدگاه