شناسه: 182642

خاطره شماره 22 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد

یادم می آید منطقه که بودیم یک روز ایشان در حال کلنگ زدن بود که سنگی از کنار کلنگ در رفت و به دستش خورد . یک مقدار از گوشت دستش را برد بعد خودش یک دستمالی سفت رویش بست و بند چکمه اش را باز کرد و دورش پیچید ومجدد شروع کرد به کلنگ زدن وبعد دیدم روی تنش خون است گفتم : ابوالفضل از دستت خون می آید گفت : چیزی نیست بعد که دستش را باز کرد دیدم آن ضربه یک مقدار از دستش را برده او را به گیلانغرب بردیم وآنجا گفتند: اینکه بخیه نمی خورد وگوشتش ودستش را شستشو دادند و بعد پانسمان کردند و برگشتیم به منطقه آمدیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه