شناسه: 182650

خاطره شماره 30 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد

یادم می آید زمانیکه می خواستیم دامادش کنیم هر جا می رفتیم خواستگاری دختر مورد دلخواهمان نبود وابوالفضل هم می گفت : هنوز زود است وبهانه می آورد بعد یک روز آمد و گفت :مادر اگر می خواهی ثواب کنی و قصد داماد کردن مرا دارید از دختر دایی ام که مادر ندارد خواستگاری کنید چرا که هم دنیا را دارید و هم آخرت را وما چون خواهر او را برای پسر بزرگمان گرفته بودیم گفتم : نه ، مادرجان یک دختر از دایی ات گرفتیم دیگر بس است گفت : نه اگر می خواهی پیش خدا عزیز باشی و ثواب کنی این کار را انجام بدهید که ما نیز از دختر دایی اش خواستگاری کردیم و آنها باهم ازدواج کردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه