آخرین وداع با خانواده
به روایت از سکینه بزم آرا : فصل پاییز بود و هوا کم کم رو به سردی می رفت روز آخری که شوهرم می خواست به جبهه برود صبح زود از خواب بیدار شده بود و شروع کردند به جا دادن بخاریها هر چه می گفتیم ما خودمان بعدا بخاری ها را نصب می کنیم تو آماده شو تا بروی می گفت نه، بالاخره بخاری ها را نصب کردند و دور لوله های آن را با گچ محکم بستند و گالن های نفت را هم پر کردن و رفتند و دیگر نیامدند و در کربلای پنج مفقود گردیدند موقعی که زمستان تمام شد و می خواستیم بخاری ها را بردایم اصلا گچ ها کنده نمی شد و همه ی ما گریه کردیم.
ثبت دیدگاه