علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت
به روایت از صدیقه رضازاده : شب بیست و یک ماه رمضان بود. به مسجد رفتیم. مسجد خیلی شلوغ بود. یک روحانی در مورد ائمه اطهار برای مردم صحبت می کرد که ناگهان چند ماشین آژیر کشان آمدند که صحبت حاج آقا تمام شد به ایشان دستبند زدند و ایشان را بردند. به منزل که آمدیم علی اکبر خیلی ناراحت بود و از شدت ناراحتی سرش را به دیوار می کوبید. سرش را بوی بغلم گرفتم به من گفت: مگر حاج آقا چه گفتند که ایشان را دستگیر کردند. چرا دو سه هزار نفر جمعیت که داخل مسجد بودند هیچ کدام چیزی نگفتند. همان موقع اگر یک اسلحه در دستم بود چند تا از ا ینها را به درک می فرستادم اگر من را هم می کشتند مسأله ای نبود. به علی اکبر گفتم: صبر داشته باش انشاء الله درست می شود. فعلاً ما به جز صبر کار دیگری نمی توانیم انجام دهیم.
ثبت دیدگاه