شناسه: 182906

فعالیت در بسیج

به روایت از طیبه شجاع : بعد از پیروزی انقلاب حسینعلی برای کار کردن روزها به نجاری می رفت و شبها در بسیج خدمت می کرد یک شب نزدیکیهای صبح ایشان به منزل آمد پسر بزرگم تب شدیدی کرده بود من هر چه ایشان را صدا می زدم و می گفتم : پسر عمو بلند شو پسرمان مریض است متوجه نمی شد و توی خواب یک چیزی می گفت و می خوابید ومن آن شب خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم : این اینقدر تنبل است خلاصه من پسرم را لباس پوشاندم و قبل از طلوع آفتاب به بیمارستان قائم بردم وقتی به خانه برگشتم ایشان بیدار شده بود در حال خواندن قرآن بود وقتی مرا دید گفت : کجا بودی ؟ گفتم : من نمی دانم از خودت بپرس من چند مرتبه شما را صدا زدم و شما آنقدر به بسیج چسبیده اید که از بچه هایت فراموش کرده ای و نمی دانی که زن و بچه هم داری گفت : مگر چه شده ؟ گفتم : این بچه مریض بود هرچه شما را صدا زدم که او را به دکتر ببرید اصلاً متوجه نبودی و می خوابیدی گفت: خدا شاهد است که من درخواب اصلاً متوجه نبودم وقصد جسارت نداشتم و من که به بسیج می روم و شب تا صبح نمی خوابم فقط بخاطر شماست که محیط اجتماع سالم باشد و در امنیت باشید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه