عشق به جهاد 1
به روایت از طیبه شجاع : یادم می آید روزی که پدرم داشتند ساکشان را آماده می کردند که به جبهه اعزام شودن مادرم به شوخی به ایشان گفتند : چیه ؟ هر روزی یک جایی تورا پاس می دهند حالا کجا می خواهند تو را پاس بدهند ؟ پدرم گفت : این دفعه جایی می خواهند بفرستند که آرزویش را دارم و آرزویش را می کشیدم و منظورشان جبهه بود و این را واقعاً با یک لحن خاصی بیان کردند .
ثبت دیدگاه