توجه به خانواده 4
به روایت از طیبه شجاع : یک شب ایشان با ماشین تصادف کرده بود و او را برای مداوا به بیمارستان برده بودند . ایشان به دوستش گفته بود که برو به همسایمان بگو به دختر عمویم بگوید : که من در دفتر خانه خیلی کار داشتم و برای کمک کردن به حاج آقای ذاکری امشب به منزل نمی آیم . من هم با خیال راحت آن شب خوابیدم و فردایش که آمد ، وقتی کتش را از تنش در آورد دیدم دستش باند پیچی است . گفتم : چه شده ؟ گفت : هیچی نشده است تصادف کرده ام و برای اینکه شما ناراحت نشوید به شما چیزی نگفتم و گفتم که در دفتر خانه بودم .
ثبت دیدگاه