توکل به خدا
به روایت از ن.م برهانی : « در شب اوّل عملیّات پیروزمند والفجر8 (بهمن 1364) پس از عبور از رودخانه خروشان اروند رود تقریباً در حدود 5 الی 6 کیلومتری عمق خاک عراق گردان ما به یک قرارگاه ارتش بعث عراق برخورد کرد که پس از درگیری مختصری از آن گذشته و به طرف جادّه استراتژیک فاو - بصره حرکت کرد . امّا برای احتیاط بیشتر ، حقیر و شهید بزرگوار حاج حسین اسماعیل آبادی و چند نفر دیگر در قرارگاه باقی ماندیم تا اگر نیروهایی از دشمن باقی مانده بودند نتوانند نیروهای جلو را قیچی کنند و ضربه بزنند . در آنجا عراقی ها شروع به تحرّک و تیراندازی کردند . رفت و آمدهای آنها زیاد شد و حرکات آتشباری سلاح های خودکار آغاز شد . ما نزدیک آنها بودیم . بطوری که در زیر منوّرها ، عراقی ها را بخوبی می دیدیم و حتّی صحبت های آنها را نیز می شنیدیم .صحبت از شیوه دفاع در برابر این نیروها بود . من به حاجی گفتم : که اگر متوجّه ما شده بطرف ما آمدند ، آتش کرده ، نمی گذاریم ما را اسیر کنند . ولی حاجی با اطمینان قلبی و آرامش خاصّی دعوت به توکّل به خدا و صبر کرد و می فرمود که : وظیفه ما جهاد و آمدن به جنگ بود و نتیجه چه اسارت باشد و چه شهادت فرقی نمی کند . او ایمان و اعتقاد کامل به این آیه شریف قرآنی داشت که : « وجعلنا من بین ایدیهم سرّا و من خلفهم سرّا فاغشیناهم فهم لا یبصرون .» من که دانش آموز بودم با مفهوم یقین آشنا شدم .»
ثبت دیدگاه