شناسه: 183235

ایثار و فداکاری 1

رجب علی یوسف آبادی :
« آنچه با این قلم می نویسم ، خاطره ای است خلاصه از سردار رشید و بسیجی مخلص و عاشق به امام و ولایت . آری سخن از کسی است که مدّتی کم ولی با خاطراتی طولانی با او همدم و همنشین بودم ، شهید بسیجی حاج حسین اسماعیل آبادی . من در کاروان بزرگ بسوی کربلا با این شهید عزیز همرزم بودم . اوّلین بار بود که با سخنان و تبلیغات همین شهید عزیز و عاشق امام و انقلاب به جبهه رفتم . در سال 1365 ما بترتیب از پایگاههای سپاه اعزام شدیم تا به ایلام غرب رسیدیم و تا مقصد باهم بودیم ، در یک گروهان و یک دسته ، در آنجا بود که شهید اوّلین بار از ما جدا شد و به واحد اطّلاعات و عملیات رفت . یکی دو روز بعد به حضور شهید رفتم و به ایشان گفتم یا من را پیش خودت بیاور و یا شما برگرد به جای اوّل . به خاطر اینکه از اوّل به من قول داده بود که تا آخر مرا با خودش ببرد و من هم برای اوّلین بار بود که به منطقه رفته بودم و هیچ تجربه ای نداشتم. شهید به ناچار از اطّلاعات عملیات آمد به گردان زرهی و ما گردانی بنام عبدا... بودیم . چند روزی در پادگان ظفر ایلام بودیم و بعد به پادگان دیگری به نام فاضل الحسینی رفتیم و مدّت 15 روز در آنجا آموزش دیدیم . بعد از ان ما را به اهواز به پادگان شهید برونسی بردند و به مدّت دو روز آنجا بودیم ، آنجا ما را به میدان تیر بردند . من کمک آر پی چی شهید حسنی بودم ، وقتی تیر اندازی شروع شد در همان لحظه حاج حسین پیشم آمد و چگونه شلّیک کردن گلولة آر پی چی را به من آموخت و من با دقّت گلوله را شلّیک کردم و به هدف خورد. این تنها گلوله ای بود که به هدف خورد ، شهید عزیز مرا بغل کردند و بوسیدند. سه عدد گلولة دیگر هم به من دادند که همه درست به هدف خورد ، بعد از آن مرا آر پی چی زن کردند و شهید حسنی را کمک من . روز بعد ما را به جزیرة مجنون بردند و ما را در گردان عبدا... به 3 گروهان تقسیم شدیم . بترتیب یک گروهان در پشتیبانی ، یک گروهان در خطّ حرم ، یک گروهان دیگر که - گروهان ما بود - به خطّ اوّل حرکت کردیم . چند کیلومتر را با ماشین و بقیّة راه را - که آب بود - با قایق رفتیم . خمپاره های دشمن در اطراف قایق به آب می خورد ، بالاخره ما بهبه نزدیک سلامت به خطّ اوّل رسیدیم . خطّ ما پدافند بود که شهید حاج حسین فرماندة دسته بود و دستة ما معروف به دستة حاج حسین بود . چند روزی گذشت و گلوله ها و خمپاره ها از هر طرف رفت و آمد داشت تا اینکه یک شب عراقی ها خیلی شلوغ کردند . شب خیلی تاریک بود من پاس بخش بودم وقتی به سنگر رفتم ، نگهبان گفت : مثل اینکه صدای ماشین در این نزدیکی می آید ، وقتی خوب نگاه کردیم ، دیدیم بله ، عراقی ها خاکریز خودشان را به خاکریز ما وصل کرده اند و یک سنگر هم حدوداً 300 متری ما درست کرده اند . سریغ پیش شهید حاج حسین رفتم و ماجرا را گفتم و ایشان آمد و از نزدیک نگاه کرد و بعد به فرمانده که آقای حسن مهری و آقای هادی طالعی بودند اطّلاع داد و آنها از برادران تخریب کمک خواستند . شب دیگر آقای مهری آمدند و چند نفر از نیروهای قوی دل و شجاع را خواستند که بروند و موّاد منفجره در کنار سنگری که عراقی ها در 300 متری ما درست کرده اند منهدم کنند . سه نفر از بچّه ها داوطلب شدند که یکی از آنها شهید عزیز حاج حسین بود . آقای مهری فرمودند : هرکس برود حتماً به شهادت خواهد رسید . بعد ا ز جلسه من به آقای مهری گفتم : که حاج حسین را نفرستید زیرا او تنها پسر خانواده است و سرپرستی مادر و خواهرانش بعد از پدر بر عهدة اوست و امید آنها تنها حاج حسین است . آقای مهری گفت : پس چکار کنیم ؟ گفتم : من به جای ایشان می روم ، قبول کردند وقتی خواستیم برویم حاج حسین آمد و گفت : به هیچ عنوان نمی گذارم که ایشان برود زیرا در روستا خانواده اش می گویند که حاج حسین او را به جبهه برده است و اگر اتّفاقی برایش بیفتد من دیگر نمی توانم در دنیا زندگی کنم . در نتیجه آقای مهری هیچکدام از ما را نگذاشت برویم و یکی دیگر از بچّه ها به جای ما رفت . حاجی از من ناراحت شد و گفت : چرا نمی گذاری که من کارم را انجام دهم . بچّه ها رفتند و موّاد را بکار گرفته بودند و ما هم خطّ عراقی ها را زیر آتش گرفتیم . همه منتظر بودیم که آنهها کی بر می گردند ، صبح شد نیامدند . بعد متوجّه شدیم که این عزیزان به درجة رفیع شهادت نائل آمده اند . شب بعد آقای مهری و طالعی چند نفر از نیروهایی را که خودشان می شناختند ، در یک سنگر جمع کردند و بعد گفتند که سه نفر دیگر داوطلب می خواهیم که بروند و جنازه ها را بیاورند . این بار هم حاج حسین داوطلب شد و من هم چون یکبار ایشان را ناراحت کرده بودم ، چیزی نگفتم و داوطلب شدم . با ایشان و یکی از بچّه ها بنام علی اصغر رشیدپور - که 3 نفر می شدیم - ساعت 11.5 شب به طرف خاکریز عراقی ها حرکت کردیم و شهدا به خون آغشته را پیدا کردیم . من به حاج حسین گفتم چطور باید این عزیزان را ببریم - اگر بلند شویم عراقیها ما را می بینند . حاجی گفت من که یکی از شهدا را بر می دارم و به پشتم می کنم و به دو می روم - چون اگر بخواهیم این جنازه ها را سینه خیز ببریم ، به آنها ظلم کرده ایم . پس هر نفر یکی از شهدا را به پشت گرفتیم و بطرف خاکریز براه افتادیم ، هنوز چند قدم نیامده بودیم که منوّر عراقی ها آسمان را روشن کرد ، ما را دیدند و شروع به آتش روی ما کردند . بعد از سه ساعت ما دوباره به راه افتادیم . به نزدیک خاکریز رسیدیم که آتش دشمن خیلی شدید شد . شهید حاج حسین گفت : اگر بیشتر بمانیم هوا روشن می شود و نمی توانیم به خاکریز برسیم . هرطور هست باید برویم . شهید حاج حسین که یکی از شهدا پشت او بود بلند شد و دوان دوان خودش را به خاکریز رساند و ما هم در 20 متری خاکریز سینه خیز می آمدیم . به ده متری خاکریز که رسیدیم ، هوا کمی روشن شده بود . شهید علی اصغر رشیدپور با صدای بلندی یا حسین گفت ، نگاه کردم ، دیدم یک ترکش از پهلو و یک ترکش به گردنش اصابت کرده و بلافاصله شهید شد. من کاملاً امیدم قطع شد به یک دفعه دیدم خود را کنارم انداخت و دید که رشیدپور شهید شد . بعد دو نفری با حاجی شهدا را به خاکریز رسانده به جایی که قایق حرکت می کرد آوردیم و خودمان هم با آن قایق به پشتیبانی آمدیم و همان شب هم گروهان ما به خطّ حرم آمد . در خطّ حرم حاج حسین به سر پست می رفتند . ایشان پاس بخش بودند و وقتی بعد از نماز و شام می خواستیم بخوابیم و یا می خوابیدیم ، در حالی که کسی او را نبیند همیشه یک بیل بر می داشت و می رفت . گاهی از او می پرسیدیم حاجی چرا بیل بر می داری ؟ کجا ؟ می گفت می خواهم بروم سر آب ( آب گرفتن ) یکی از شبها در تعقیب ایشان رفتم تا ببینم با بیل هر شب کجا می رود و چکار می کند که دیدم رفت روی جادّه جاهایی که خمپاره خورده و گودال شده خاک می ریزد که هموار شود تا وقتی ماشین ها شب بدون چراغ از جادّه عبور می کنند به گودال نیفتند و این کار هر شب او بود . بعد از چند روز که در خطّ حرم بودیم . یک شب به کمین رفتم ، صبح که آمدم یکی از بچّه ها گفت حاج حسین مجروح شده است . خیلی ناراحت شدم به فرماندهی رفتم و سراغش را گرفتم و گفتم می خواهم ببینمش . گفتند : چیزی نشده برو راحت باش وقتی دیدند خیلی ناراحت هستم ، گفتند برو اورژانس که در پشتیبانی است . شاید آنجا باشد ، آمدم آنجا نبود. رفتم اهواز بعد از مدّتی که گشتم - جایی را هم نمی دانستم - بالاخره رفتم حاج حسین را در بیمارستان پیدا کردم . ایشان تا چشمش به من افتاد گفت : چرا آمدی من طوری نشده ام . اگر قرار شد هر نیرویی که مجروح شد یک نفر هم به دنبال او برود پس چه کسی باید در خط بماند . این جمله را که گفت کمی به من آرامش داد . تمام حرفهایش همینطور آموختنی و پندآموز بود و آرامش خاصّی به انسان دست می داد . گفت : زود برو خط ، من هم رفتم . بعد از دو روز دیدم که حاج حسین در حالی که هنوز عصا داشت به خط آمد و به بچّه ها خیلی روحیّه داد . تا اینکه در همان جا خوب شد . بعد از آن به مرخصی آمدیم . بعد از اتمام مرخصی وقتی دوباره عازم منطقه شدیم داخل قطار ایشان گفت : فکر کنم این آخرین خداحافظی بود که با مادرم کردم ، شهید حاج حسین بارها در این سفر گفت : که من دوباره مادرم را نمی بینم و این آخرین خداحافظی من بود . متأسّفانه من تا آخر نماندم و در اواسط برگشتم و ایشان را دیگر ندیدم . بالاخره در روز 65.10.21 در شلمچه به آرزوی دیرینة خود یعنی شهادت در راه معبود خود رسید و همانطور که گفته بود آخرین خداحافظی او با مادرش بود . »

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه