شناسه: 185017

اهميت دادن به سلامتي نيروها

راوی قربان علی نظری: در عملیات میمک، قرار شد، شبانه، نیروهای گردان به سمت جلو حرکت کنند. شب قبلش برادر حسینیان و چند تن دیگر از برادران تصمیم داشتند برای شناسایی جلو بروند. سید مرا هم همراه آنها فرستاد و به "برادر توکلی خواه" سفارش کرد که راه و چاه کار ره به نظری نشان بده تا در حین عملیات جایی نمانده به اتفاق "توکلی خواه" و دیگر برادران برای شناسایی به راه افتادیم. در طول مسیر که می رفتیم، "توکلی خواه" با من شوخی می کرد و راه و چاه کار را نیز به من نشان می داد. شناسایی انجام گرفت و شب بعد، عملیات آغاز شد. بچه هایی که برای شناسایی آمده بودند، گفتند: برگردیم و از ستاد برویم. به حسینیان گفتم: الآن برای چه به ستاد برویم، بهتر نیست پشت نیروهای گردان حرکت کنیم. قبول نکردند و جایی که چند تا از بولدوزرها مانده بودند تا نیروها برسند و راه را باز کنند، رفتیم. ساعتهای 12، 30/12 توپخانه هم مشغول به کار شد و بچه ها با دادن گرای دشمن به توپخانه، آرامش را از عراقی ها سلب کرده بودند. با حرکت بولدوزرها، ما هم به سمت جلو پیشروی کردیم. ایفایی همان لحظات از کنار ما گذشت و رد شد ولی مدتی طول نکشیده بود که دیدیم به عقب بر می گردد. به محض دیدن ما توقف کرد و گفت: جلوتر نروید، عراقی ها از جلو می آیند، اگر بروید، همة شما را اسیر می کنند، بهتر است برگردید، ناچاراً به عقب برگشتیم. هوا هنوز تاریک بود. در برگشت جهت فلشی را گرفته و آمدیم تا به خاکریزی رسیدیم. هوا هم کم کم روشن می شد. بچه ها را که با عراقی ها درگیر بودند، مشاهده کرده و خود را به خاکریز پیش آنها رساندیم. درگیری سختی به وجود آمده و جنگ به نبرد تن به تن تبدیل شده بود. نزدیکیهای ظهرسید را در خط پیاده کردیم تا مرا دید خوشحال شد صورتم را بوسید و مرا در آغوشش گرفت و گفت نظری بالاخره آمدی، گفتم بله همه بچه ها هم الحمدالله صحیح و سالم هستند خنده ای کرد و ما هم غذا و دیگر امکانات را که آورده بودیم، به آنها تحویل دادیم. از پشتیبانی، ماشینی آمد و من چون به خاطر آمدن با نیروهای شناسایی، آشنایی نسبتاً خوبی به منطقه پیدا کرده بودم. ماشین را گرفتم و به سید گفتم: من بر می گردم تا امکانات لازم را برای شما بیاورم. حجم آتش دشمن بسیار زیاد بود و خط زیر آتش قرار گرفته بود. در آن وضعیت روزی 3 دفعه، امکانات لازم را برای سید و نیروهایش به خط می رساندم. چون وضعیت جاده خیلی خطرناک بود، سید گفت: نظری، بهتر است روزی 3 دفعه به خط نیایی، و گرنه تو را می زنند، حالا حالاها تو را لازن داریم، امکانات مورد نیاز را یکبار نزدیک روشن شدن هوا و یکبار هم نیمه های شب به ما برسان. حرف سید را قبول کردم و شبانه امکانات لازم را به خط می رساندم. یک شب گفت: امشب نباید در خط بخوابی، برگرد و پشت خط برو. من هم آن شب جهت احتیاط، به عقب آمدم. صبح بعد از خواندن نماز که به تدارکات رفتم، نوده ایی (مسئول آنجا) گفت: نظری معلوم هست کجایی؟ دیشب تا صبح، سید با بی سیم سراغ تو را می گرفت. ظاهراً آذوقة آنها تمام شده است. گفتم: غیر ممکن است، آذوقه و امکانات مورد نیاز برای ده روز را به آنجا رسانده ام، حتماً کار دیگری با من داشته، هنگام خداحافظی، نوده ایی گفت: برادر نظری، راستی، دیشب عراق انبار آذوقه و مهمات آنها را زده است. به محض شنیدن این خبر از او خداحافظی کرده و بلافاصله به خط آمدم. سید به محض دیدن من خیلی خوشحال شد، گویی منتظر رخ دادن اتفاقی برای من بود، صورتم را بوسید و گفت: خدا را شکر که آمدی و تو را دیدم. در همین هنگام برادر شریف هم آمد. مرا بغل کرد و گفت: دیشب تا گفتن قسمت انبار و ندارکات آتش گرفته، گفتم: تو هم احتمالاً آنجا بودی و از بین رفته ای ولی الحمدالله که آنجا نبودی و الآن صحیح و سالم اینجا ایستادی. گفتم: اتفاقاً دیشب خواستم مثل شبهای قبل در خط بخوابم که سید نگذاشت و گفت حق نداری اینجا بخوابی، باید پشت خط بروی که من هم به عقب آمدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه