شناسه: 185038

عشق شهادت

راوی سکینه السادات غفوری: علی در زمان مجروحیت 10 روزی به مرخصی آمده بود. همان ایام نذر کرد که اگر شفا پیدا کند، گوسفندی را قربانی نماید چند روز از مرخصی او نگذشته بود که از طرف سپاه سراغ او آمدند و گفتند: باید هر چه سریعتر به جبهه باز گردید. وقتی این موضوع پیش آمد و سید می خواست به جبهه برود، گفت: قبل از رفتن بایستی نذرم را ادا کنم. گفتم: حالا برو، دوباره که از جبهه برگشتی این کار را انجام می دهی. گفت: نه، حتماً باید این کار را انجام دهم، بعد به جبهه بروم. سید رفت و گوسفندی از بازار خرید و آن را قربانی کرد وقتی دخترم از رفتن پدرش به جبهه باخبر شد، به محض دیدن پدر، خودش را در آغوش او انداخت و گفت: پدر این دفعه شما شهید می شوید. سید گفت: نه دخترم، دفعة اولم نیست که می خواهم به جبهه بروم. ظاهراً به دخترم الهام شده بود که پدرش در این سفر به شهادت می رسد. زمان رفتن، چندین مرتبه برگشت و با بچه ها خداحافظی کرد. در عملیات کربلای 4، مجروح می شود. او را به قرارگاه منتقل می کنند. از آنجا با ما تماس گرفت و احوال بچه ها را جویا شد ولی دربارة مجروحیت خودش اصلاً حرفی نزد و ما بعداً متوجه این موضوع شدیم. با آغاز عملیت کربلای 5، سید مجدداً در عملیات شرکت می کند. هنگام هدایت نیروها در خط مقدم، ترکش به پای او اصابت می کند و پایش قطع می شود و با اصابت چند ترکش دیگر و نیز خونریزی مغزی به درجة رفیع شهادت نائل می گردد. ما از قبل آمادگی شنیدن خبر شهادت سید را داشتیم. چون همیشه آرزوی شهادت داشت و به ما توصیه می کرد: "شما بایستی از حضرت زینب (س) الگو بگیرید که چگونه فررزندان امام حسین (ع) را سرپرستی کرد" و ما را نسبت به این امر آماده کرده تا هر لحظه منتظر شنیدن خبر شهادت او باشیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه