اولين اعزام
راوی حسن براتی: سال اولی که محسن وارد سپاه شد و می خواست به جبهه برود، درب خانه ی ما آمد و گفت: که من قبول شدم و کارت قبولی اش را در آورد. خوشحال هم دیگر را در آغوش گرفتیم بعد یک جعبه شیرینی هم دستش بود که بین مردم تقسیم کرد و در حالی که لباس رزم پوشیده بود گفت: من می خواهم به جبهه بروم و از هم خداحافظی کردیم و خوشحال رفت.
ثبت دیدگاه