شناسه: 185873

آخرين وداع با خانواده

راوی طاهره رضا قلی زاده: یک روز من به خانه ی مادرم رفتم و دیدم که محمد توی حیاط ایستاده. گفتم: خاله چه طور شد تا من رسیدم داری می روی؟ گفت: من از صبح منتظر هستم تا شما را ببینم و از شما خداحافظی کنم. و دیگر نا امید شده بودم از این که بیایید. چون ما باید ساعت دوازده ظهر برویم. از من خداحافظی کرد و رفت. مادرم بعد از رفتن ایشان گریه کرد. گفتم مادر چرا گریه می کنید. این بچه که هر دقیقه و هر لحظه می گوید خداحافظ. مادرم گفت: محمد این دفعه یک حرف هایی می زد که دیگر مثل این که بر نمی گردد. گفتم: به من هم گفت: که شاید دیگر بر نگردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه