شناسه: 186114

توکل به خداوند

راوی محب ا... مهدیزاده: هنگامی که از جبهه بر می گشتند ، خاطراتش را تعریف می کردند . یک خاطره این که می گفتند : ما سه چادر در کنار هم زده بودیم و دشمن به ما حمله می کرد و چادر در این طرفی و آن طرفی ما را به آتش کشیدند و تنها چادر ما ماند ، که یکی از بچه ها گفتند : آذری ما چه کار کنیم ؟ پدرم گفت : به آن ها گفتم : تکبیر بگویید . چشمایمان را بستیم و تکبیر گفتیم و تانک دشمن که چند قدمی بیشتر با ما فاصله نداشت ، ناگهان ناپدید شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه