ناظر و شاهد بودن شهید برامور
یک روز در خانه دراز کشیده بودم. یک دفعه بیدار شدم و گفتم: که بهبود را در خواب دیدم. او گفت: چرا نشستهاید و شمس »همسر شهید« را تنها گذاشتهاید. مادرش رفته چناران که طلبشان را از کسى بگیرد و او تنها در خانه است. و گریه مىکند و چرا او را به خانه نمىآورید. دامادهایمان مىروند مىبینند که همان موضوعى که من خواب دیدهام اتفاق افتاده است.
ثبت دیدگاه