خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی خدانظر یارخواه : روز سوم شهادت حسین به خاطر رفت و آمد زیاد بستگان خسته شده بودم اقوام از من خواستند که استراحت کنم به دیوار تکیه دادم و لحظه ای خوابم برد. دیدم سوار ماشین شدم به تربت رفتم در راه برگشت بین خرم آباد و قلعه سرخ در پشت جاده یک باغ دیدم که همه ی مردم به داخل آن می روند با خود گفتم من هم مثل بقیه بروم و گشتی درون باغ بزنم، نزدیکتر که شدم درب بزرگی را دیدم که دو نگهبان جلوی آن ایستاده بودند همین که خواستم وارد باغ شوم آن ها مانع شدند گفتند کجا می خواهی بروی، این جا یک مکان عمومی نیست که هر کس دلش خواست وارد شود. گفتم پس این همه رفت و آمد برای چیست؟ تا این حرف را زدم صدایی به گوش رسید که توجه نگهبانان را به خود جلب کرد. صدای پسرم حسین بود گفت چرا جلوی پدرم را گرفتید بگذارید بیاید. نگهبانان بلافاصله کنار رفتند و من وارد باغ شدم. چشمانم چیزی نمی دید جز خیابان هایی که پر از گل و درخت و چمن بود کمی که جلوتر رفتم قوی سفیدی را که در آسمان پرواز می کرد دیدم. وارد قصری شدم روی میز چای و میوه گذاشته بودند یک خانم هم نشسته بود که من او را فقط از پشت سر دیدم و گفتم این عروس خودم است. همین که نشستم پسرم میوه تعارف کرد گفتم تو که می دانی من دندان ندارم که بتوانم میوه بخورم او گفت: این ها با میوه های دیگر فرق می کند. دوباره گفت: چرا میوه میل نمی کنی، تا یک سیب برداشتم دیدم حسین با لیوانی شربت آمد و گفت: حالا که دندان نداری این شربت را بخور، همین که لیوان را گرفتم و سر کشیدم از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه