عشق به جهاد
راوی محمد علی همت آبادی: روزی مادر علی اصغر گفت: برادر چرا به سفارش نمی کنی که دیگر به جبهه نرود. او پنج دختر دارد اگر رفت و شهید شد تکلیف این 5 دختر و من و همسرش چیست؟ من فقط او را دارم او در جبهه است و امروز و یا فردا بالاخره شهید می شود. یک جوری او را نصیحت کنید که در خانه بماند و دنبال این کارها نرود. علی اصغر را به خانه کشاندم و قانعش کردم که برود استعفا بدهد. گفت:((دایی جان ))به مشهد بروم وقتی برگشتم جواب شما را می دهم. زمانیکه از مشهد برگشت گفت: دایی جان من نمی توانم استعفا بدهم اگر هم بدانم که مجروح یا شهید می شوم و فرزندانم به یتیمی بزرگ خواهند شد حتما به جبهه می روم.
ثبت دیدگاه