شناسه: 187225

غفلت و بي توجهي

راوی غلامحسین رحیمی: حسن از جبهه که می آمد می رفت بنزین و آکاسیو می آورد و باهم مخلوط می کرد و آنها را می برد امتحان می کرد که ببیند که می تواند موادّ منفجره ای کشف کند یا نه . من همیشه می گفتم : اینکارها را نکن از آخر خودت را می سوزانی . می گفت : من سعی می کنم که یک اختراعی بکنم . اینجا یک کالی بود و مواد را در داخل آن کال منفجر می کرد . یک روز در حین درست کردن ، موادّ منفجره آتش گرفت و صورت و موهایش سوخت . موهای سرش آنچنان سوخته بود که وقتی ما رفتیم ،‌ دیدیم سرش یک ریزه هم مو ندارد و صورتش هم همة پوستش برگشته بود . به او گفتم : حالا خوب شد دیگر به سزای خودت رسیدی . گفت : نمی دانم چطور شد که آتش گرفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه