عشق شهادت
راوی آمنه نیازی: یادم هست یک روز برادرم محمد برای درو کردن زمین کشاورزی با الاغی که داشتیم سر زمین رفت و از آنجا که این الاغ بازیگوش بود فرار می کند و به روستا برمی گردد که ما فکر کردیم برای محمد اتفاقی افتاده که الاغ تنهایی این موقع به روستا آمده است که من با پای پیاده به طرف زمین راه افتادیم و تا خواستم به آنجا برسم صدای اذان به گوش رسید و وقت نماز شد که دیدم ایشان با پای پیاده و با سرعت به طرف مسجد روستا می دود وقتی به من رسید ایستاد که دیدم حیران است و عجله دارد گفتم: برادر در فکر چی هستی؟ گفت: خواهر امروز الاغ فرار کرد و من نتوانستم خودم را به نماز برسانم که پایین تر از ما یک جوی آب بود که ایشان رفت و در آنجا وضو گرفت و گفت: خواهر اگر اجازه بدهید من همین جا نمازم را بخوانم بعد همه با هم به طرف روستا می رویم که من هم قبول کردم و منتظر ماندم تا ایشان نمازش را بخواند.
ثبت دیدگاه