شناسه: 187761

حرمت والدين

ایشان به پدر و مادر من و خودش احترام ریادی می گذاشت و مادرم را بسیار دوست داشت یک روز که مادرم در حال شستن لباس بود اسفندیار از راه رسید و به محض دیدن مادرم ایشان آستین هایش را بالازد و شروع به شستن لباسها کرد . هر چه مادرم به ایشان گفت : این کار را نکنید . گفت : خاله چه اشکالی داردکه من به شما کمک کنم و ایشان گفت که من باید به شما کمک کنم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه