شناسه: 187923

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهره نقوی مقدم: یک بار داداش محمدم را در همین خیابان امام با سه بچه خواب دیدم. اینقدر این بچه ها قشنگ بودند که فکر نکنم در دنیا چنین بچه هائی قشنگی باشد. دو تا پسر و یک دختر بودند. گفتم گلی گم کرده ام می جویم او را ، به هر گل می رسم می بویم او را . پرسیدم این بچه ها مال چه کسی است . گفت من با یک حوریه ازدواج کردم و این سه بچه که می بینی ، بچه های من است . و مادرشان حوریه بهشتی است . بعد به بچه ها گفت: این عمه زهره شماست . بعد گفتم اگر چه شهید شده ای ولی کمی پیر شده ای . بعد خداحافظی کردم و از خواب بیدار شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه