خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی عزیزالله نصر آبادی : حدود 8 سال است که خانواده های شهدا هرسال شب 21 ماه رمضان چند دیگ حلیم برای افطاری به اهالی روستا می دهند و من متصدی جمع آوری پول و وسایل مورد نیاز آن هستم . سال گذشته شب هجدهم ماه رمضان من گفتم به علت ضعیفی چشمهایم و اینکه نمی توانم پولها را درست بشمارم کس دیگری متصدی این کار شود و تصمیم گرفته شدفرد دیگری به نام محمد ابراهیم بلوکی پدر دو شهید این کار را انجام دهد و من هم چون نمی توانستم این کا رو انجام دهم دلم شکست و به خانه برگشتم همان شب بود که خواب دیدم محمد ابراهیم به خانه آمد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت می خواهم بروم . گفتم حالا چرا نمی شینی استراحت کنی گفت می خواهیم برویم فقط آمدم حالتان را بپرسم . آقا منتظر است وقتی آمدم دیدم سیدی داخل حال ایستاده گفتم آقا بفرمایید استراحت کنید گفت می خواهیم برویم گفتم شما وسیله دارید گفت بله . سپس داخل حیاط رفتند و یک بالن سفید آد و آنها را سوار کرد . و به طرف مزار شهدا برد ، وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم چون کار جمع آوری پولها را قبول نکردم ابراهیم ناراحت است و به همین خاطر صبح زود رفتم پیش محمد ابراهیم پدر آن دو شهید و گفتم که خودم پولها را جمع می کنم .
ثبت دیدگاه