تدبير نظامي و مديريت
راوی محمدباقر جلیلیان: سال 60 بود که برای چندمین بار به اتفاق تعدادی از نیروهای رزمنده با قطار عازم مناطق جنگی شدیم به تهران که رسیدیم، اعلام کردند قطار تهران اهواز چند ساعتی تأخیر دارد. به همین خاطر به استادیوم ورزشی راه آهن رفتم و در آنجا نشستم تا زمان حرکت قطار فرا رسد. روی نیم کت استادیوم نشسته و توی حال خودم بودم. یک دفعه دیدم یک دستی روی شانه ام قرار گرفت. وقتی نگاه کردم. دیدم یک رزمنده بسیجی نوجوان است. چهره ای معصومانه و موهای صورتش زرد رنگ بود. گفت: آقا سلام علیکم. گفتم: علیکم السلام. پرسید اجازه هست کنار شما بنشینم. گفتم: بفرمایید. ایشان کنار من نشست و من هم خیلی با او گرم نگرفتم و توی حال خودم بودم. حدود پنج دقیقه ای از زمان نشستن او بر روی نیم کت نگذشته بود که پرسید: شما بچه کجا هستی. پاسخ دادم بچه مشهد. من هم متقابلاً از ایشان سؤال کردم: شما بچه کجا هستی. گفت: مخلص شما من هم بچه مشهد هستم. آدرس منزلش را پرسیدم. گفت: آخر خیابان طبرسی می نشینیم. به این ترتیب باب گفتگو گشوده شدو از من پرسید چندمین بار است که به جبهه می آیی. گفتم: چند باری است که به جبهه می آیم. من از ایشان سؤال کردم که شما چندمین بار است که به جبهه می آیید. گفت: دفعه اول است. در ادامه صحبت، ایشان به من گفت: از شما می خواهم قولی بگیرم. گفتم: ما تازه با هم آشنا شدیم. از طرفی اینجا جبهه است و هیچ گونه قولی نمی توان داد. گفت: از شما خواهش می کنم که به من قولی بدهید. گفتم: بفرمایید. گفت: قول می دهید که هر جا شما رفتی من را هم با خود ببری. گفتم: این کار دست سازمان دهی است. آنها جایگاه و محل خدمت هر فرد را مشخص می کنند. گفت: من از شما خواهش می کنم. گفتم: اگر ضوابط اجازه دهد من در خدمت شما هستم. خلاصه تا اهواز باهم بودیم و به اهواز که رسیدیم مارا به پادگان 92 زرهی بردند. از قضا هنگام تقسیم نیروها ایشان را به دسته ای معرفی کردند که من فرمانده ی آن بودم. پس از سازماندهی عازم منطقه ی چزابه شدیم و در آنجا استقرار پیدا کردیم. جبهه ی چزابه خیلی مشکل بود. اکثر سنگرها توی آب بود. فاصله ی ما با عراقی ها در بعضی از نقاط به کمتر از 100 متر می رسید. بعضی از شبها به علت بادهایی که در منطقه می وزید، سر و صداهایی لا به لای خارها بوجود می آمد که احساس می شد عراقی ها دارند می آیند. محمد رضا مهدی زاده طوسی اکثر شبها را تا صبح بیدار بود و ما را در کارها کمک می کرد. یک روز محمد رضا به من پیشنهاد کرد که برای شناسایی به جلو برویم. من گفتم: فرمانده گروهان باید اجازه بگیرم و در صورت موافقت ایشان برویم. یکی دو بار اجازه گرفتیم و به اتفاق برای شناسایی به جلو رفتیم تا این که یک شب عراقی ها آتش بسیار سنگینی توی منطقه ریختند به نحوی که به معون دسته و محمد رضا گفتم: مثل اینکه عراقی ها قرار است پاتک کنند پس بیاییم تا به صبح در مقابل آتش دشمن مقاومت کنیم. پیشنهاد شد که مسؤولین دسته ها با معاونین خود طوری برنامه ریزی کنند که هر یک نیمه ای از شب را بیدار بمانند. من هم به معاونم گفتم: شما برو بخواب، اگر یک وقتی احساس خطر کردم شما را از خواب بیدار می کنممهدیزاده طوسی آن شب به نزد من آمد و گفت: امشب می خواهم یک درسی به عراقی ها بدهم که هرگز فراموش نکنند. ایشان آر پی جی را برداشت و در جالی که چند گلوله بیشتر نداشتمی رفت داخل سنگر و به گونه ای عمل می کرد که از چند سنگر دارد به طرف آنها شلیک می شود. پس از این چند گلوله ای که با آر پی جی شلیک می کرد رفت تیربار را برداشت و می رفت آن طرف خاک ریز و روی دشمن آتش می ریخت. پیشنهاد دیگری را مهدیزاده طوسی اینگونه مطرح نمود و گفت: فلانی بیا یک ترفنی به دشمن بزنیم.پرسیدم چکار کنیم؟ گفت: شعله پوش اسلحه ژ3 را بر می داریم و با تیر رسام تیر ندازی می کنیم. این تدبیر بسیار جالب بود. رفتیم نیروها را چیدیم و گفتیم که برای نیروها تیر رسام آوردند. بعد از شلیک تیر رسام بلافاصله آرپی جی زن ها هم که بالای سر تیر اندازها ایستاده بودند شلیک می کردند. مهدیزاده طوسی هم گاهی با آر پی جی و گاهی با تیر بار شلیک می کرد و گاهی هم می دوید می رفت گلوله آر پی جی می آورد. و مرتب نیروها را با جملاتی از قبیل: بارک ا... ، دستتان درد نکند، خدا بالای سر شماست دل مال را شاد می کرد و روحیه می داد. حدود ساعت 2 یا 3 بامداد بود که من رفتم از زاغه مهمات برای نیروها مهمات بیاورم که از فرط خستگی روی مهمات خوابم برده بود. ساعت 6 یا 7 صبح بود که از خواب بیدار شده و بیرون آمدم، دیدم خورشید طلوع کرده است. از اینکه نماز صبح قضا شده بود خیلی ناراحت بودم. در همین گیر و دار دیدم محمد رضا دارد به سمت جلو می دود. ایشان را صدا زدم. رضا تا من را دید جلو آمد. پرسیدم محمد رضا چه خبر است؟ گفت: ساعت 3 ضبح که شما رفتی و خوابیدی، عراقی ها عقب نشینی کردند. به من پیشنهاد داد که برویم و پیکر مطهر شهدا را به عقب تخلیه کنیم. بعد از این قضیه مأمورت ما در این منطقه تمام شد. و به سمت جبهه نبرد حرکت کردیم. عملیات فتح المبین نزدیک بود که شروع شود. محمد رضا به من پیشنهاد کرد که فلانی اعلام آمادگی کن من بچه ها را برای شرکت در عملیات آماده می کنم. هر چند یگان ما اعلام آمادگی کرد اما نوبت به ما نرسید.
ثبت دیدگاه