ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی لیلا صمدی: پس از شهادت محمد رضا چند شبی خانمش خیلی بی تابی می کرد به نحوی که نصف شب بیدار می شد وضمن خواندن نماز شب، خیلی گریه می کرد تا این که یکی از زنان همسایه که آقای رضا همیشه به او مادر خطاب می کرد ایشان را در خواب می بیند. آقا رضا به این خانم می گوید: برو به راضیه خانم (همسرش) مامان ریحانه بگو، مگر تو به من قول ندا ده بودی که زینب گونه باشی، چرا اینقدر گریه و ناله می کنی. از آن شب به بعد دیگر خانمش شب ها گریه نکرد.
ثبت دیدگاه