شناسه: 188981

تقيد به نماز

راوی محمد علی مهاجری: به خاطر دارم یک روز با پسرم حسن به مزرعه جهت کار کشاورزی رفتیم چون حسن فرزند بزرگ خانواده بود به او گفتم حسن جان این زمین ها را که می بینی همه را خریده ام بیا قسمتی از این زمین ها را برای خودت بردار و در آن زعفران کاری کن در جواب من رویش را به سوی آسمان کرد و گفت: پدر جان این زمین ها چه ارزشی دارد خداوندا من در چه فکری هستم و پدرم برای من از زمین حرف می زند پدر جان این زمینها هیچ ارزشی برای من ندارد و گفت: می خواهم بروم نمازم را بخوانم و فقط تنها چیزی که در آن دنیا به درد من خواهد خورد خواندن نماز است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه