خواب و روياي شهيد
راوی رضا منیدری: یک روز به رفتن پدرم مانده بود ایشان در خانه نشسته بود و با مادرم در حال صحبت بود من هم در گوشه ای نشسته بودم و صحبتهای آنها را می شنیدم . پدرم می گفت : امام را چندین بار در خواب دیدم ام که ایشان به من گفته باید جبهه بروی و هر موقع که وقتش برسد من خودم خبرت می کنم . مادرم با شنیدن این حرف ها ناراحت شد . پدرم ایشان را دلداری می داد و گفت : شوخی می کنم نزدیک عید است شاید بروم شاید نروم .
ثبت دیدگاه