دستگيري از ضعيفان
راوی مهىی معافیان: زمانی که آقای معافیام شهید شده بود. مجلس برای ایشان در مسجد گرفته بودیم. من دم درب بودم که متوجه شدم شخصی جلوی مسجد خودش را می زند. جلو رفتم و گفتم: برای چه خودت را می زنی؟ گفت: دست به دلم نگذار، آخر شما نمی دامی که او چقدر به ما می رسید من زنم مرده و پنج بچه کوچک دارم و کارم سباطی ساعت است و ساعت سازی کوچکی دارم. ایشان همیشه به محل سباطی من می آمد و هر چه ابزار و وسیله می خواستم به من می داد و وقتی می گفتم چقدر می شود؟ می گفت: حالا باشد هفته بعد که آمدم حساب می کنم.دفعة بعد که می آمد وقتی می گفتم: قیمت آن چقدر است؟ می گفت: ای بابا آنها دست دوم بودند و به درد من نمی خورد، و باز دوباره جنس جدید به من تحویل می داد. بدون اینکه پول وسایل قبلی را از من بگیرد. و گاهی به منزل ما می آمد و با ما می نشست و همان لقمه نان و پنیری که داشتیم سر سفره با ما می خورد.حالا باز هم می گویی چرا خودم را می زنم!
ثبت دیدگاه