خاطرات بعد از مجروحيت
شهید :حسین محمدی گوینده:مادر یک دفعه حسین نصف شب از جبهه آمد . دیدم شلوارش خونی است . پایش را به ما نشان نمی داد یک روز فرمانده اش به همراه تعدادی از دوستان حسین به خانه آمدند و می خواستند داخل حیاط عکس بگیرند . یک دفعه فرمانده اوبرگشت و گفت:حاج خانم محمدی هر چه حسین به شما گفته است به روی ما نیاورید که ما خجالت می کشیم به فرمانده اش گفتم:چه کار کرده اید که پاهای پسرم زخمی شده است ؟ گفت:از خودش بپرسید . گفتم:نه شما باید توضیح بدهید . گفت:چون آنها را سینه خیز می برم . گفتم:بعد چه کار می کنید که خوب می شوند وبه ما چیزی نمی گویند . گفت:می نشینم دو ، سه خط روضه برایشان می خوانم .
ثبت دیدگاه