پيش بيني شهادت
راوی سکینه شکفته : عباس قبل از شهادت خواب میبیند که شهید میشود یک روز قبل از شهادتش میرود غسل شهادت میکند روحانی که برای ما میآمد روضه میخواند برایمان تعریف میکرد میگفت ما دو سال با هم بودیم شبهایی که میخواست شهید شود به این روحانی گفته بود ما رفتیم یک غسل قشنگی کردیم پشتمان را هم دادیم کیسه بکشند بعد گفت من فردا شهید میشوم گفتم برو تو همیشه این حرفها را میزنی به حمام و استخر و این طرف و آن طرف میروی و خودت را میشویی که ما میخواهیم شهید شویم بعد عباس میگوید خوابش را دیدم شب دیگر همدیگر را دیدیم عباس گفت اگر میدیدی دیشب چه آب خوبی خوردیم میگفت یک آقای اسب سواری دیشب آمدند دم سنگرمان اینقدر نورانی و بلند بالا بود مثل این که چراغ توری در سنگرمان انداخته باشند آمدند و گفتند عباس آقا آب نمیخواهی؟ عباس میگوید چرا دم در سنگر آمدم یک تنگ آبی داشتند و آن وقت یک ظرف آب کردند آنچنان آبی بود مثل طلا زلال آبی بود که در طی عمرمان چنین آبی نخورده بودیم بعد رفتند دم سنگر دیگر رو اسم او را گفتند تا سنگر سوم و هر سه نفر را آب دادند فکر میکنم آب بهشتی بود که برایمان آورده بودند رفتم جای آن دو نفر و گفتم این آقا را شناختید؟ گفتند نه. گفتم این آقا امام زمان بودند که به ما آب دادند فردا همه ما شهید میشویم این آب را از بهشت برای ما آوردند هر دو نفر از سنگر بیرون آمدند و گفتند راست میگویی برویم شاید ایشان را پیدا کنیم دیدم که بر اسب سوار شدند و دیگر ایشان را ندیدم. عباس میگوید ما هر سه نفر شهید میشویم عباس میرود تمام کارهایش را انجام میدهد و همه میروند برای شامخوردن عباس میرود و وضو میگیرد و نمازش را میخواند رختهایش را میرود تا میکند و همه را در یک جعبه میکند و درش را قفل میکند و میگویند که امشب میخواهیم حمله کنیم.
ثبت دیدگاه