شناسه: 191337

تواضع و فروتني

یادم می آید زمانی که ابراهیم از جبهه های حق علیه باطل به مرخصی آمده بود مسجدالرضا(ع) در حال ساخت بود. بچه های بسیجی مشغول ساختن بودند که ایشان آمد جهت دیدن بچه ها، من نمی دانستم دست راست او ترکش خورده گفتم: ابراهیم بیا جلو و کمک کن و او هم با همان حال مجروحش آمد و به بچه ها کمک کرد. بعد مادر خانمم آمد و گفت: لباسهای ابراهیم خونی است. بگو چه شده که ما متوجه شدیم که ابراهیم مجروح شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه