شناسه: 192419

خواب و رویای شهید

به روایت از حکیمه وطن پرست : رسال 64 قبل از اینکه رمضان به جبهه برود ، مشغول خوردن چائی و صبحانه بودیم که شروع به تعریف خواب برای من کردند و خواب را اینگونه تعریف کردند که این تسبیح را که در دست من می بینید ، این را دیشب من تبرک کردم و به گفته های خود ادامه دادند و گفتند که : در یک صحرای بی آب و علف چند نفری با هم بودیم که ناگهان دیدیم یک برادری آمد و گفت : به صف بایستید که می خواهند شیپور بزنند . این برادر بلند شد . من در جلوی صف ، جلو تر از همه ایستاده بودم که شیپور به صدا در آمد . جلو رفتیم وآن برادر بازوی من را گرفت و گفت : ببین از همین جا خانة ائمه را می بینی . من نگاه کردم و خانه ای را که اول از قدیم داشتیم مشاهده کردم . آن برادر گفتند : بروید ، ما رفتیم و وارد شدیم و مرقدی را که در آنجا بود زیارت کردیم و مرقد آخر را که داشتیم زیارت می کردم ، دیدم مرقد مطهّر فاطمه زهرا (س) است . من با خودم گفتم : مرقد فاطمة زهرا (س) که نام معلوم و گمنام است . پس حالا که هیچ چیز بجز این تسبیح در دست ندارم آن را تبرک می کنم و به عنوان یادگاری نزد خود نگه می دارم . در همین هین در همانجا بودم که دوباره شیپور به صدا در آمد و همه رفتند و من مات و مبهوت در آنجا ماندم . بعد از کمی فاصله حرکت کردم و به راه افتادم تا اینکه به دیوار رسیدم . من از بالای دیوار به آن طرف دیوار نگاهی انداختم ، دیدم در آن طرف آدمهایی با لباسهای قرمز رنگ و شمشیر و سپرهای قرمز رنگ و خاک و ریگهای قرمز رنگ وجود دارد. با خود گفتم : این سرزمین ، سرزمین کربلا است که اینگونه قرمز است . ناگهان دیدم مردم آنجا باهم درگیر شدند و شروع به جنگیدن باهم کردند که یک دفعه دیدم یک برادر از روی دیوار به طرف من آمد که در این زرف دیوار داشتم به آنجا نگاه می کردم و اتفاقی دیدم که آن برادر از مردم ده است و دیگری آمد اما من آن را نمی شناختم و نمی دانستم که ایرانی است از خواب بیدار شدم و دیدم که در خانة خودم هستم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه