خاطره شماره 3 - شهید غلام رضا فارابی
راوی ذبیح الله فارابی: شجاعت زمستان سال 1364 برادرم غلامرضا در کردستان، شهر مریوان مشغول خدمت بودند من برای دیدار ایشان به پایگاه شان که نزدیکی دریاچه بود، رفتم. برف سنگینی باریده بود و هوا بسیار سرد بود. جلوی در پایگاه اتاق دژبانی بود. داخل اتاق بخاری روشن بود، من و غلامرضا مشغول صحبت شدیم. ناگهان متوجّه حمله ؟؟؟ شدیم که به شدّت پایگاه را مورد حمله قرار دادند کنار اتاق دژبانی اسلحه خانه بود. تعدادی از همرزمان برادرم به سرعت به اسلحه خانه رفتند. سلاح گرفته، و اطراف پایگاه سنگر گرفتند. و شروع به تیراندازی می نمودند. در این موقع غلامرضا به سرعت و زیر آتش تیر بارهای دشمن از پایگاه خارج شد و خود را به سنگری که در ضلع شمالی پایگاه بود و یک قبضه ضدّ هوائی چهار اول در آن نصب شده بود رساند. و شروع به تیراندازی کرد. این ؟؟؟ آتش حدود یک و نیم ساعت طول کشید و بالاخره آتش شدید غلامرضا و همرزمانش، دشمن را زمین گیر کرده و ناچار اقدام به فرار نمودند وقتی غلامرضا از فرار دشمن مطئم شد. از سنگر بیرون آمد. همه دوستان با صدای صلوات و تکبیر به سوی او رفتند و او را روی دست بلند کردند و از او تقدیر نمودند.
ثبت دیدگاه