شناسه: 193663

ايثار و فداکاري

راوی گل نساء ظهرابی نژاد: در دوران دبیرستان اسماعیل یکروز قرار بود که بروم درصف مرغ کوپنی بایستم اما چون قسمت خانمها شلوغ تر بود به اسماعیل گفتم : که برود و مرغ بگیرد و بیاید ایشان هم رفت . اما خیلی طول کشد بعد خودم به مغازه رفتم دیدم درگوشه ای ایستاده و هر کس چه زن وچه مزد را راهی مغازه می کند به خانه برگشتم . بعد از مدتی او دست خالی به خانه برگشت. چون مرغها تمام شده بود ومغازه هم بسته بود علت را از او پرسیدم گفت : فردا هم روز خداست خودم می روم مرغ می گیرم . چون می دیدم هر کسی می آید داخل صف می ایستد حتماً به مرغ نیاز دارد پس من هم گذاشتم که آنها نیازشان را برطرف کنند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه