خواب ورویای دیگران در مورد شهید
شب سوم شهادت برادرم على خیلى بى تاب، ناراحت و غمگین بودم و اصلا خواب و خوراک نداشتم برادر دیگرم سه قرص دیازپام آورد و به من داد خوابم برد خواب دیدم على کنارم نشسته و دستم را فشار میدهد مىخندد و مىگوید خواهرم بلند شو اذان مىگویند نمازت را بخوان داد زدم و گفتم داداش جان شهید شدهاى. گفت: نه بلند شو نگاه کن خودم اینجا و عکسم آن طرف حیاط گذاشته است زود از خواب بلند شدم و بیرون رفتم دیدم که بله عکسش گذاشته شده به گریه افتادم و خاله هایم بیدار شدند و گفتند خوب خاله جان هنوز ما تازه خوابیده بودیم گفتم الان على آمد و بیدارم کرد و گفت بلند شو نمازت را بخوان زمانیکه بلند شدم دیدم حاج آقا سیفى اذان مىگوید و دستم همان جایى که برادرم على در خواب فشرده بود درد مىکند.
ثبت دیدگاه