شناسه: 194444

نوافل و نماز شب

یک شب که قرار بود چند روز دیگر عباس عازم جبهه شود تا صبح بیدار بود و مشغول به نماز و دعا کردن بود گفتم: مادر جان تو که دیشب تا صبح نخوابیدى اما او فقط خندید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه